شعر عاشقانه سپید آینهٔ چینی

شعر عاشقانه سپید آینهٔ چینی
آینهٔ چینی
تو را با سیاهی دل چکار
لبان تو بی انتهای روشنی در غایت است
از نوبهاری که در نیستان ما دمیده ای،بگو…
نه مرا، بیافزا…
و
نه با کاهیدنم، بیآزار
تا
چون ستاره ای، به نحس و شگون
ـ خنده و  گریه  سر دهم
و
از
نژاد و تبار خویش
به
ـ بازار برده فروشان گویم!
تا
آنکی دهان بگوید: که من، شـــــاه… ام
و
آنکی به اشارت،
که در خرابات ْـ شیخ…ام
گویی که شب، ـ دُهل زد!
عقل ها تمیز!
دیوانه گان، مست
زنجیرها،  بریده
و من
به چشمانم…
و
به جوششی  که تو را،
در نخستین صبحِ… دوباره زیستن!
سر انداخته است، می نگرم
و گوش..
به،زنجموره های درد و لذّت سپرده ام
و
تو
با، شرابِ اختیاریِ… لبان ات
که
گویی…
ساغرِ مهر شکسته اند، چون ـ همزادی در  برابرم
شراب مرگ انداخته ام
و
در
خراباتِ خانه ام، چندین مرده شسته اند!
و
تو
میانِ اندیشه ام،که چرا… ـ هستی ات،
بر
باد…
رفت؟؟؟!
اگر بر بلندای تو راه نمی برم
سر بر زانو،
در ژرفای تو… آزمندِ زندگی ام!
و
ـ بسان کشتی، به وسعتِ نیلگونِ دریا می زنم
توآمدی،
ـ سخن گویان
و
من
ماندم
خاموش…
در تمامیِ آشنایی های بی نشان
در
هر
ـ ذرّه ای
دیوانگی ام را در تو، ـ گُم… می کنم!
با
تو، میخوابم و با تو، ـ چشم…می گشایم
و
در
لابلای زخم های تنم، با هیولایی از شهامت
و
کاشفی، مادر…زاد
قلم را برای ستایش ات، تیز میکنم
و
بی… هــــــیچ،
ـ عاشقت می شوم
گویی؟
که
زمستان دل ات را شکسته ام
▫▫▫▫▫
✍ ح . رزاس
▫راز و آز▫