شعر سپید کوتاه از شروین اعتمادی

شعر سپید کوتاه از شروین اعتمادی
حتماً بخوانید
لعنت !
در کافه ای نشسته ام
و نبض فنجان را میگیرم
هنوز گرم است
گرمایش مرا به روزهایی می بَرَد
که هنوز جوان بودم
هنوز عاشق بودم
روزهایی که در پیاده رو قدم میزدم
و به دنبال سطری می گشتم
تا شعری نیمه تمام
از تو را تمام کنم
بعضی چیزها انگار
هیچ گاه تمامی ندارد
مثل مرگ باغچه
در چشمان باغبان پیر
مثل پژمردن آخرین رز آبی
در دستان تو
مثل همان شعری که سالها نا تمام ماند
میدانی !
با مرگِ هر لحظه
تنها خاطره ای متولد میشود
تا در سطوح دیگری از درد
ریشه هایش را
در جانت فرو کند
و آنوقت
مثل همین فنجان
به آرامی سرد میشوی
و ضربانِ نَبْضَت
دیگر احساس نمیشود…
#شروین_اعتمادی