پلکی زد و مقابل من، آسمان شکفت از جواد کنگرانی

پلکی زد و مقابل من، آسمان شکفت از جواد کنگرانی
پلکی زد و مقابل من، آسمان شکفت
باران گرفت چون گل رنگین کمان شکفت
از لحظه ای که جان به گرو پیش من گذاشت،
صد جلوه از هزار رخ عاشقان شکفت
پیش از طلوع سرزده اش، شعر آن نداشت
چیزی به نام شور غزل بعد از آن شکفت
تنها زبان مشترک ما سکوت بود،
روی لبم جوانه زد و نیمه جان شکفت
از پاره پاره های غرور شکسته ام،
یک قطره خون چکید و دلی بی نشان شکفت
ناگفته ای که جان نفس را گرفته بود،
در شوره زار راه گلو بی امان شکفت
او نیمه ی تمام وَ من نیمه ناتمام…
وقتی فراق ریشه زد و در خزان شکفت
با چشم های روشن اردیبهشتی اش،
در خوابهای گم شده ام ناگهان شکفت