عشق را خواهم جست از کسری مهرگان

عشق را خواهم جُست"عشق را خواهم یافت
حتماً بخوانید
مردا همیشه بی صدا میرن
عشق را خواهم جُست”عشق را خواهم یافت
در نگاه کودکی”لقمه بدست”در تمنای سلوک دخترانی بکر و تر
که به جادوی خیال”بر “هجله ی آینده رویایی خود مینگرند
بوسه ای سیر”به اندیشه ی بارانی تو خواهم کوفت
غسل تعمید ز  مرداب تنت خواهم کرد
پاک””آلوده ی چشمان تَرَت خواهم شد
کوچ را خواهم کُشت”و ز اندام سفر”:
افسانه ای خواهم ساخت”مُضحک و دور و بعید
تا بدانند و بمانند”که این ظلمت شب رهگذریست
که گُذارش به درازای سکوت من و تو طولانیست
و طلوعش ز غروب من و تو  غره شده
در شب میلاد زوال سایه ها”جرعه ای خواهم خورد
ز می بیداری”تا بدانند که سرمستی ما هُشیاریست
قاتل کابوس ظلمت”دشنه ی بیداریست
راستی این دشنه پوشان”ز چه رو ؟
مل مل ابریشمی باکره را “به گلوگاه شب خلوت خود میطلبند؟!
و  مِی  از قامت شرجی تنش مینوشند”
چه غریبست نامشان!! چه بعیدست راهشان!
منکه از جبرِ”گِرَ” ثانیه ها “بیزارم “نازنینم”تو چطور؟
منکه از آتیه ی عُزلت من”واهمه دارم”بهترینم ” تو چطور؟
تو مرا باور کن”تو مرا باور کن…
تو مرا باور کن”که حضورم”به بلندای قدِ”باور توست”
نازنینم تو مرا باور کن”تو مرا خاطر کن:
من در این وادیه دنبال چه میگردم باز؟!
که جهان را به حصار ابدی مینگرم؟
در جهانی که زنان را “به بهای لقمه ای مینوشند!
تا ز  رود قامت شرجی شان”تن آلوده ی خود”پاک کنند
پرده ها خواهم درید”پرده از بُرقع اجبار زنانی”
که به استتار در چادر شب زیر لب”مرثیه ها میگویند:
توبه خواهم اکنون “جرم من سنگین است”
جرم من چشم خمار و تن ابریشمی خیس منست…
خوشبحال بوف شب”خوشبحال زاغ ها
حصر در کنج قفس بر این بود:که طوطی از بخت بدش زیبا بود.
جُرعه ای خواهم شد”و نگاه مردم شبزده را خواهم شُست
شاخه ای خواهم شد”شاخه ای آبستن از بار غزل:
تا جهان از ثمر نغمه ی من سیر شود”تا بپا خیزد باز:کودک زیبای من
تا که خشتی را که بنیان زده ام آب دهد.
تا که زیر سایه ی “سایه ی من قد بکشد.
غزلی خواهم شد”غزلی جنس نهیبی فاش خو
و تو را خواهم خواند”بیصدا بی حنجره:
تا بدانند مرا از برِ تحریم صدا باکی نیست”من سراپا سخنم:
چه کسی هست مرا یاری کند؟
تاکه با قاموس واژه های تبعیدی من:نغمه ای ساز کنیم”
واژه در سینه بپاشیم”غزل آواز کنیم!…..
همچو  فریاد سکوت””در گلوگاه سقوط: رسته  پرواز کنیم
غزلی خواهم ساخت”طعم باران “رنگ آب
چو تجلّای ملیح ماهتاب..و تو را خواهم بُرد:به دیاری که در آن:
نه ثوابِ است”گُلی چیدنِ از باغ جَبِ بیوه زنان”
به دیاری که شمیم گل اُمید در آن
همچو  باران نجابت جاریست:
عطر تنپوش خدا”در شب و روزش جاریست
به سلامی روزه ی سکوت خود را بشکن”…که:
من پر از زمزمه ام”نازنینم تو چطور؟
(ترانه سرا:کسری مهرگان)