به هر عشقی رسیدم که نرسیدم

به هر عشقی رسیدم که نرسیدم

به هر عشقی رسیدم که نرسیدم گوشه ای از قلبم را تازدم آنقدر کاغذ قلبم تا خورد مانند قایق تنهایی در رودخانه ها غرق شد رودخانه ها پراز قایق های پوچ کاغذی که نرسیده به آبشار بادست خودمان آن را پاره می کنیم اما این دست دسته خودم بودکه قایقم را مچاله میکرد و به کنار رودی میانداخت رودی حاصل از غم و اندوه خودم نبودنت نبودنم رودی که پر ملال در انتظار تو بودولی با آمدنت غم گلی بودنش وجودش را فرا می گرفت وخود را در اولین پیچ خالی می کرد از قایق پاره پیاده میشد و غرق میشد به خاطر نجات تو خود را زود تر از آبشارپاره می کرد تا تو به کنار آب روی و در رودی دیگر بدون تلاطم و آرام شوی