مگو بر سفره ی اهل کرم مهمان نمی گنجد

مگو بر سفره ی اهل کرم مهمان نمی گنجد

مگو بر سفره ی اهل کرم مهمان نمی گنجد
گمانِ نارسایی بر لب خندان نمی گنجد …

گدایت را مران از سفره ی لبخند خود آری
به دیگ خال خود بنشان اگر بر خوان نمی گنجد

گره از روزگار من بدست خویشتن وا کن …
که بس تنگ است پیچ گیسویت دندان نمی گنجد

زهه تدبیر را محکم بکش وانگه به تیرم زن
که مهر خوب رویان در دلم آسان نمی گنجد …

به چشمم بسته ای راه تماشای رقیبان را
چو در یک جوی آبِ حیدر و عثمان نمی گنجد …

زلیخا پیشه ام تنها دلم را با تو خو دادم
هزاران یوسف مصری در این زندان نمی گنجد

چنان پیچیده مضمونی که در هر تار مو داری
بیان هر یک اش در متن صد دیوان نمی گنجد …

مرا در آستان دیدگانت جای جولان ده …
که در مخروبه ی تن ، روح سرگردان نمی گنجد

تبسم می کنی دندانت از پشت لبت پیداست
بسا قند فراوانی که در دکّان نمی گنجد

اگر لبریزم از تو نقص در ظرفیت من نیست …
وجودت وسعت دریاست در فنجان نمی گنجد …

#سید رضا هاشمی ( سره )