غروب می شود و تو در این هوای لعنتی

غروب می شود و تو در این هوای لعنتی

غروب می شود و تو در این هوای لعنتی
دوباره کوچ می کنی به کوچه های لعنتی

و بعد رفتنت فقط مرا عذاب می دهد …
صدای چندش آور پرنده های لعنتی …

و پوکه های خالی دو بسته قرص خواب که
برایم عادی شده دو تا سه تای لعنتی …

تمام خاطرات آن گذشته ها به یک طرف
مرا رها نمی کند تن صدای لعنتی …

در انزوا نشسته ام و کاه دود پشت دود
نه دوستی نه دشمنی نه آشنای لعنتی …

چقدر قاب عکس ها چقدر عطر ژاکتش …
چقدر خیره مانده ام به رد پای لعنتی …

تو پرسه در خیالها و بعد محو می شوی
و من حرام می شوم در این سرای لعنتی

حسود نیستم ولی تو آخرین دقیقه ها …
چرا نگاه کرده ای به آن گدای لعنتی …

#سید_رضا_هاشمی (سره)