چشم تو بکرترین سوژه ی داغ سخنم محمد جوکار از کافه شعر

چشم تو بکرترین سوژه ی داغ سخنم محمد جوکار از کافه شعر

چشم تو بکرترین سوژه ی داغ سخنم
آنکه چشمان تو را ، معجزه انگاشت منم

دو قدم مانده به بی طاقتی ثانیه ها
غمزه ی ناز تو شد ، باعث عاشق شدنم

تپش خاطره انگیز غزل های منی
تویی افشانه ترین رایحه ی نسترنم

بیقرار تو و شیرین خیالت شده ام
من که در عشق تو ، فرهادترین کوهکنم

منحنی لبت انگار ، به روی گسل است
بوسه ات زلزله انداخته بر شهر تنم

من ، ته کوچه ی بن بست تو شاعر شده ام
من که شوریده ترین شاعر این انجمنم

لااقل پشت همین پنجره ، گاهی بنشین
بخدا گر تو بدادم نرسی ، می شکنم

هیچکس بغض تب آلود مرا ، درک نکرد
من که آشفته ام و بی خبر از خویشتنم

باز هم “یاس خیال ” من و بی تابی دل
شب یلدای تو هرگز ، مژه بر هم نزنم

آخرین بیت غزل ، گرچه سراسیمه شدم
بخدا شاعر شوریده ی چشم تو ، منم

سایر اشعار محمد جوکار را از کافه شعر بخوانید.