شیدا و صوفی قسمت ۷۲ از کافه شعر چیستا یثربی

شیدا و صوفی قسمت 72 از کافه شعر چیستا یثربی

شیدا و صوفی قسمت ۷۲ از کافه شعر چیستا یثربی

#شیداوصوفی #قسمت_هفتاد_و_دوم #چیستایثربی
برگرفته از اینستاگرام چیستا یثربی

شیدا و صوفی قسمت ۷۲ از کافه شعر چیستا یثربی

به چشمان پر شور صوفی نگاه کردم؛ مرا یاد کسی می انداخت؛ ولی نمیدانم چه کسی! کسی که انگار ؛ جایی عکس یا نیمرخش را دیده بودم…..گفتم : مادرت کیه؟ گفت: بهار موقرمزی که مشکات ؛ موهاشو مشکی میکنه نیست!! گفتم :راستی چرا مشکی میکنه؟ گفت: هم سپیدی رو راحت تر میپوشونه ؛ هم شباهت بهار رو به مادرش بمانی و مادربزرگش غزال، کمتر کسی دلش میخواد اونا رو به یاد بیاره… گفتم: پس مادر تو کیه؟ گفت: چیکارش داری؟ اون بحثش با این خونواده ی شوم جداست؛
… گفتم: الان شک کردم ؛ خانمی که خودشو به من؛ بهارمو مشکی یعنی مادر تو معرفی کرده بود ؛ خیلی جوون بود؛ میتونست یکی از دوستای بزرگتر تو باشه که نقش بازی میکنه؛ اونم فقط برای اینکه ما گول بخوریم… و حدس نزنیم که مادر تو کیه؛ پس حتما مادرت تو این بازی مهره ی مهمیه ؛ که تا حالا همه پنهانش کردن….، شاید کسیه که همه ازش حمایت میکنن… اردشیر اقتداری، با کی میتونه ازدواج کرده باشه؟! خودش یه پسرخونده بود، ارثی نداشت، پر از کینه بود؛ مادرش، زن رییس سابق شوهرش ؛ اکبر مشکات شده بود که اردشیر ؛ ازش متنفر بود؛ آدم باهوشی بود و تو دار…. پس هر دختری جلبش نمیکرد؛ دخترای پولدار اون خانواده هم که محلش نمیذاشتن… باید با کسی عروسی میکرد که مثل خودش پر از نفرت و کینه به اون خونواده باشه؛ کی خدایا؟!…. بمانی که اینجا بود.از اردشیرم بزرگتر بود…. صوفی گفت: اصلا با مادر من چیکار داری؟ گفتم: مادر تو هر کی باشه، حلقه ی مفقوده ی همه این ماجراهاست! کی تو اون خونه از همه بدبخت تر بود؟ صوفی گفت: سوالتو یه جور دیگه بپرس… بگو چه کسی رو، هیچ وقت آدم حساب نکردن؟ نه تو ارث، نه به عنوان یه آدم ؛ یا حتی یه بچه؟ گفتم، ارث! منصور وارث میخواست؛ اما وارث ذکور که پول تو خونواده بمونه؛ برای همینم ؛ وقتی الهه ازش دوری کرد، رفت… مطمئنم رفت و دوباره ازدواج کرد؛ به امید فرزند پسر… اما از الهه فقط یه دختر داشت؛ دریا… که نمیخواست وارثش باشه. حاملگی الهه هم دروغ بود؛ نقش بازی میکرد که حامله ست؛ که منصورو کمی بیشتر نگه داره، به امید فرزند پسر… اما چرا…؟! چه رازی بود؟ الهه که از شوهرش متنفر بود؛ چرا میخواست یه کم بیشتر نگهش داره؟! صوفی خندید و گفت: برای اینکه یه وقت با یه رقیب ازدواج نکنه! هر کس دیگه ای بود ؛ اشکال نداشت!…. با رقیب الهه نه! گفتم: آره، زنا فقط از رقیبشون بدشون میاد؛ حتی اگه اون مردو دوست نداشته باشن، هرگز رقیب نمیخوان! الهه داشت طول میداد که منصور با سمانه ازدواج نکنه؛ صوفی گفت: آفرین! چون الهه میدونست سمانه داره از ایران میره ؛ از خداش بود! با ادای حاملگی فقط میخواست زمانو بخره که منصور قبل از رفتن سمانه ؛ بهش پیشنهاد ازدواج نده !؛ گفتم: ولی نتونست؛ با ماجرای تجاوز مشکات و پیدا شدن بمانی، الهه دیگه حوصله نقش حامله بازی کردن نداشت؛نگرانیهای جدیدی داشت…یه خواهر شوهر مخفی و ناتنی…..الهه دیگه حتی حاضر نبود منصور رو ببینه…. منصورم رفت و سمانه رو گرفت. مادر تو چی؟ کدومشونه؟ کدومیکی از زنای دردکشیده ی این خانواده ؟ گفت: پای مادر منو وسط نکش! اون به اندازه کافی تقاص پس داده؛ بسشه!…

شیدا و صوفی قسمت ۷۲ از کافه شعر چیستا یثربی

#ادامه_دارد…
#شیداوصوفی
#داستان
#قسمت_هفتاد_و_دوم
#چیستایثربی
هرگونه برداشت یا کپی از این داستان بدون ذکر نام نویسنده و ذکر صفحه یا لینک تلگرام، ممنوع است.

https://telegram.me/chista_yasrebi

شیدا و صوفی قسمت ۷۲ از کافه شعر چیستا یثربی

شیدا و صوفی قسمت ۷۲ به قبل را از کافه شعر بخوانید.