در وا شد و پاشید نسیم هیجانش مهدی فرجی …

در وا شد و پاشید نسیم هیجانش مهدی فرجی

مهدی فرجی

در وا شد و پاشید نسیم هیجانش مهدی فرجی

در وا شد و پاشيد نسيم هيجانش
تا نبض مرا تند کند با ضربانش
تقويم ورق خورد و کسی از سفر آمد
تا دامنه ها برد مرا نام ونشانش
پيشانی او روشنی آينه و آب
بوی نفس باغچه می داد دهانش
هر صبح، اميد همهء چلچله ها بود
گندم گندم سفرهءدستان جوانش
با اينهمه انگار غمی داشت که می ريخت
از زاويهء تند نگاه نگرانش

*****

در وا شد و پاشید نسیم هیجانش مهدی فرجی

*****
يک زلزلهء سخت تکانيش نميداد
يک شعر ولی زلزله ميريخت به جانش
انگار دو دل بود همانطور که«ساراي»
بين «اَرس» وحشی وجبر«سبلانش»
طوفان شد و من برگ شدم رفتم ورفتيم
افتادم و افتاد غمی تلخ به جانش
ميخواست بهاری بشوم باز ، که جاداد
پاييز و زمستان مرا در چمدانش
در واشد و اورفت همانطور که يکروز
در واشدو پاشيد نسيم هيجانش

 

سایر شعر های مهدی فرجی عزیز را از این جا بخوانید.

 

مهدی فرجی