ترکیب حرف چشم و زبانت چه مبهم است حسین مرادی از کافه شعر

ترکیب حرف چشم و زبانت چه مبهم است شعر عاشقانه حسین مرادی از کافه شعر

ترکیب حرف چشم و زبانت چه مبهم است

ترکیب حرف چشم و زبانت چه مبهم است حسین مرادی از کافه شعر

ترکیب حرف چشم و زبانت چه مبهم است

این دل حریف قفل معما نمیشود

اسطوره میشدیم ولی بی تو شد محال
با هرمنی که این دل من ما نمیشود

دارم هوای برفی و در عاشقانه ها
بهتر بهانه از تب و سرما نمی شود

باید اگر نگفته کسی شاید آفت است
در کار عشق  ک قافیه آیا نمیشود

گشتم اسیر محبس یادتو نازنین
من دلخوشم که میله زهم وا نمیشود

تنهامیان گله ی تن ها بدون تو
تا شد قدم که با تو کسی تا نمیشود

صد شاعر و مورخ و راقم در انتظار
این قصه بی رسیدنت انشا نمیشود

من پا به پای عشق و تو پاپس کشیده ای
این پا نشد دگر سر آن پا نمیشود

با ید ردیف بعدی من نقطه چین شود
هر قافیه که گفتنی اینجا نمیشود

دارد کمی سخن دل من در غزل که نه
این را به جز اشاره و ایما نمیشود

گفتی زبان بگیرم از اسرار عاشقی
این قصه جز به دیده ام افشا نمیشود

صد کوه و دشت گرچه بود پهنه ی نگاه
در قاب دیده جز لب تو جا نمیشود
حسین مرادی

سایر اشعار حسین مرادی را از کافه شعر بخوانید.