مدعی گوید که با یک گل نمی آید بهار من گلی دارم که دنیا را گلستان می کند
بقیه الله
دل خود چون به سر زلف تو دیدم ،گفتم: ای خوش آن دم که پریشان به پریشان برسد …
دل خود چون به سر زلف تو دیدم ،گفتم: ای خوش آن دم که پریشان به پریشان برسد …
تو کمان کشیده و در کمین، که زنی به تیرم و من غمین همهٔ غمم بود از همین، که خدا نکرده خطا کنی
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریده عالم دوام ما
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریده عالم دوام ما
زُل میزنم در چشمهایت ، آخرین روز است در سینه غم ، فرمانروا خواهد شد از فردا
جز یاد دوست هر چه کنی,عمر ضایع است جز سرِّ عشق هر چه بگویی بطالت است
جز یاد دوست هر چه کنی,عمر ضایع است جز سرِّ عشق هر چه بگویی بطالت است
…‎به کسی ندارم الفت؛ ز جهانیان مگر تو …‎اگرم تو هم برانی؛ سر بی کسی سلامت
...‎به کسی ندارم الفت؛ ز جهانیان مگر تو ...‎اگرم تو هم برانی؛ سر بی کسی سلامت
صد نامه فرستادم، صد راه نشان دادم یا راه نمی‌دانی، یا نامه نمی‌خوانی..
ای صبحِ تجلی اثرِ سیمایت در دیده‌ی اهلِ دیده خالی، جایت
رفته‌ای… اما گذشتِ عمر تاثیری نداشت من که دلتنگ توام امروز فردا بیشتر….
تو هستی من شدی از آنی همه من… من نیست شدم در تو از آنم همه تو…
از راهِ وفا ، گاه ز ما یاد توان کرد گاهی به نگاهی دلِ ما شاد توان کرد…
به هر چه خوب‌تر اندر جهان نظر کردم که گویمش به تو ماند، تو خوبتر ز آنی
گرچه او هرگز نمي گيرد ز حال ما خبر درد او هر شب خبر گيرد ز سر تا پاي ما
او را خود التفات نبودش به صید من من خویشتن اسیر کمند نظر شدم
همین دلی که پر است از شکایت و گله دارد برای از “تو” شنیدن، هنوز حوصله دارد…
به جز همین که تو باشی و قاه قاه بخندی چه چاره ای ست دلی را که گاه گاه بگیرد؟
نیست بر لوحِ دلم جز “الف” قامت یار چه کنم حرفِ دگر یاد نداد استادم